تکرار تاریخ؛ آمریکا در مسیر آلمان نازی و فرانسه ناپلئون؟
۰۲ شهریور ۱۴۰۴ - ۱۹:۱۱
0
نشریه آمریکایی در گزارشی تحلیلی تأکید کرد که ایالات متحده در حال فاصله گرفتن از الگوی تاریخی قدرت‌های دریایی و لغزیدن به سوی یک راهبرد قاره‌ای پرهزینه است؛ الگویی که پیش‌تر امپراتوری‌هایی چون آلمان و شوروی را به فروپاشی کشاند.

به گزارش اسرار، «اس. سی. ام. پِین» استاد کالج جنگی آمریکایی در مقاله‌ای با عنوان «بر زمین یا بر دریا؛ نبرد قدرت‌های قاره‌ای و دریایی بر سر نظم جهانی جدید»، ریشه اصلی منازعات کنونی را نه صرفاً ایدئولوژی یا رقابت نظامی، بلکه تضاد میان دو الگوی ژئوپلیتیکی توصیف کرده است.او در یادداشت خود که در نشریه آمریکایی «فارن‌افرز» منتشر شده، نوشته است: «قدرت‌های قاره‌ای مانند روسیه و چین، به دلیل نیاز به ارتش‌های گسترده و دشمن‌تراشی دائمی، گرفتار چرخه‌ای بی‌پایان از جنگ و فقر می‌شوند. آنان برای توجیه سرکوب داخلی به دشمنی خارجی نیاز دارند و در نتیجه منابع ملی را صرف جنگ‌های فرسایشی می‌کنند.»
نشریه آمریکایی در ادامه نوشت: «در مقابل، قدرت‌های دریایی مانند بریتانیا یا ایالات متحده پس از جنگ جهانی دوم، امنیت نسبی خود را مدیون خندق‌های طبیعی یعنی اقیانوس‌ها هستند. همین فاصله جغرافیایی، به آن‌ها امکان داده به جای صرف منابع در جنگ‌های زمینی، بر تجارت آزاد، صنعت و همکاری‌های بین‌المللی تمرکز کنند. در این منطق، ثروت حاصل از مبادلات اقتصادی و ائتلاف‌های تجاری به منبع اصلی قدرت تبدیل می‌شود و کشورها به جای دشمن، در همسایگان خود شریک تجاری می‌بینند.»
الگوی تاریخی؛ از آتن تا جنگ سرد
فارن‌افرز یادآوری می‌کند که این ۲ منطق متضاد از اعماق تاریخ با بشریت همراه بوده است: «در دوران باستان، آتن به عنوان یک قدرت دریایی با تمرکز بر تجارت و دریانوردی در برابر اسپارت به‌عنوان یک قدرت قاره‌ای که ارتش زمینی عظیم داشت، صف‌آرایی کرد. آتن شبکه‌ای از مستعمرات و تجارت دریایی بنا کرد، اما اسپارت با تمرکز بر زمین و جنگ مستقیم، نهایتاً این منازعه را به جنگی فرسایشی بدل ساخت که هر ۲ طرف را ضعیف کرد.»نشریه آمریکایی افزود:‌ «در عصر جدید، بریتانیا با تکیه بر نیروی دریایی و تجارت جهانی، در برابر فرانسه ناپلئونی که منطق قاره‌ای را دنبال می‌کرد، ایستاد. ناپلئون به‌جای تمرکز بر توسعه اقتصادی، وارد جنگ‌های پی‌درپی زمینی شد و حتی با تحمیل نظام محاصره اقتصادی علیه بریتانیا تلاش کرد راه تجارت را ببندد. اما نتیجه برعکس شد، اقتصاد فرانسه و متحدانش از هم پاشید و در نهایت، خود فرانسه درگیر جنگی فرسایشی با روسیه شد که به سقوط امپراتوری ناپلئون انجامید.»در ادامه این یادداشت آمده است: «در قرن بیستم، آمریکا و متحدان دریایی‌اش در جنگ سرد در برابر اتحاد جماهیر شوروی قرار گرفتند. شوروی با رویکرد قاره‌ای و توسعه‌طلبی زمینی در اروپای شرقی و بخش‌های بزرگی از جهان سوم، اقتصاد خود را بر پایه جنگ و ارتش گسترده سامان داد. اما آمریکا و متحدانش با تکیه بر تجارت آزاد، فناوری و اتحادهای دریایی (ناتو، سازمان‌های اقتصادی بین‌المللی)، نه‌تنها دوام آوردند بلکه نهایتاً شاهد فروپاشی شوروی شدند.»
هشدار برای آمریکای ی
آنچه نویسنده مقاله به‌طور جدی هشدار می‌دهد این است که آمریکای در حال فاصله گرفتن از میراث دریایی خود و نزدیک شدن به الگویی است که پیش‌تر فرانسه و شوروی را نابود کرد. در این گزارش آمده است‌: «اگر واشنگتن به جای تداوم نقش قدرت دریاییِ معمار نظم جهانی، به جنگ‌های زمینی پرهزینه، انزواگرایی و منطق تصرف سرزمین‌ها کشیده شود، همان سرنوشت در انتظارش خواهد بود.»به گزارش فارن‌افرز، یکی از بارزترین نمونه‌های گرفتار شدن در منطق قدرت قاره‌ای، امپراتوری فرانسه تحت رهبری «ناپلئون بناپارت» بود. او پس از پیروزی‌های برق‌آسا در اروپا، به‌جای آنکه مسیر تجارت و توسعه اقتصادی را دنبال کند، تمام توان کشورش را صرف جنگ‌های زمینی پیاپی کرد.
برای مهار بریتانیا که قدرت اصلی دریایی و تجاری در جهان بود، ناپلئون نظام موسوم به «انسداد قاره‌ای» را وضع کرد تا مانع دسترسی کالاهای بریتانیایی به اروپا شود. اما این اقدام نتیجه معکوس داد، اقتصاد فرانسه و متحدانش آسیب دید، در حالی‌که بریتانیا با دسترسی به بازارهای جهانی از طریق دریا، توانست فشار را تاب بیاورد.
در نهایت، اصرار ناپلئون بر تسلط زمینی او را به جنگی فاجعه‌بار در روسیه کشاند. شکست سنگین ارتش فرانسه در سرمای روسیه، به تعبیر فارن‌افرز، نماد بارز هزینه‌های منطق قاره‌ای بود؛ منطقی که در پی سلطه زمینی است اما از قدرت تجارت و ثروت غافل می‌شود.
آلمان و ۲ جنگ جهانی
نمونه دوم، آلمان قرن بیستم است. آلمان با اقتصادی پویا و صنعتی، می‌توانست مسیر توسعه تجاری را در پیش گیرد. اما نخبگان سیاسی آن کشور به جای تقویت تجارت جهانی، بر منطق قدرت زمینی و فتوحات قاره‌ای تمرکز کردند.
در جنگ جهانی اول، آلمان با گشودن چند جبهه جنگی علیه روسیه، فرانسه و بریتانیا، عملاً وارد همان تله‌ای شد که منطق قاره‌ای ایجاد می‌کند: «جنگ همزمان با چند قدرت بزرگ. نتیجه، فرسایش اقتصادی و انسانی بود و نهایتاً به شکست آلمان در سال ۱۹۱۸ انجامید.»
در جنگ جهانی دوم، «آدولف هیتلر» با همان منطق، جنگی تمام‌عیار برای گسترش قلمرو به راه انداخت. اما جنگ در جبهه‌های متعدد، اشغال همزمان چند کشور و نادیده گرفتن ظرفیت اقتصادی کشور، بار دیگر آلمان را به ورطه نابودی کشاند.
به تعبیر فارن‌افرز، اگر آلمان مسیر تجارت و همکاری اقتصادی را انتخاب می‌کرد، می‌توانست به قدرتی برتر در اروپا بدل شود. اما انتخاب راهبرد قاره‌ای، باعث شد «به‌جای تسلط، ویرانی نصیبش شود.»
آخرین نمونه تاریخی، اتحاد جماهیر شوروی است. شوروی پس از جنگ جهانی دوم با تسلط بر اروپای شرقی و حمایت از جنبش‌های انقلابی در سراسر جهان، خود را به یک قدرت قاره‌ای تمام‌عیار بدل کرد.
اما اقتصاد بسته، هزینه‌های سرسام‌آور نظامی و ماجراجویی‌های پرهزینه در کشورهای جهان سوم، این قدرت را به‌تدریج فرسود. اتحاد شوروی نتوانست میان نیازهای اقتصادی مردم و بلندپروازی‌های نظامی توازن برقرار کند. نتیجه، فروپاشی اقتصادی و در نهایت سقوط سیاسی در سال ۱۹۹۱ بود.

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.